فاطمه فتحی‌فر

پلکان خاکی

سرم گیج می­رفت و تکان­های مینی بوس در جاده بی آسفالت، معده­ ام را به جوش آورده بود. یاسمن دستگیره پنجره را فشار می­داد و چینی به بینی­اش انداخته بود و زیر لب می­گفت:«این چرا آنقدر سفته، پختیم از گرما»

آقای سعیدی که چفیه را روی سرش بسته بود، از آینه به عقب نگاهی انداخت و گفت:«خواهرم هوا برنج پزونه، گلدسته­ های مسجد رو دارم می­بینم، سه تا صلوات بفرستید رسیدیم»

یاسمن با صورت برافروخته خودش را روی صندلی انداخت و هوفی کشید. زیر لب با بچه­ها صلوات می­دادم اما مسکن ­هایی تجویزی دکتر، حالی برایم نگذاشته بود.

آقای سعیدی ترمز کرد و پیاده شدیم. تیزی آفتاب چشمم را می­زد و شرجی هوا نفسم را تنگ کرده بود. مسجد در انتهای یک جاده سرپایینی بود و دو طرف جاده شالی برنج بود. یاسمن جلوتر از همه خودش را به مسجد رساند. سنگ قبرهای کوتاه و بلند میان علف­ها، حیاط مسجد را پوشانده بود. یاسمن و زهرا جلوی در مسجد ایستاده بودند و با اضطراب به اطراف نگاه می­کردند. سیمین روپوش سفیدش را پوشیده بود و با کلاه آفتگیرش، خودش را باد می­زد. بتول و سمیه هم زیر سایه درختی جا خوش کرده بودند. چشمم سیاهی می­رفت و گرما حالم را بدتر کرده بود. ساکم را روی سنگ قبری گذاشتم و به سمت یاسمن رفتم. زهرا به در مسجد مشت می­کوبید و با صدای بلند می­گفت:«آقا لطفا در رو باز کنید»

دستم را روی صورت سایبان کردم و گفتم:«خادم مسجد رو پیدا نمی­کنید؟!»

یاسمن سری تکان داد و به سمت جاده پا تند کرد. نگاهی به پله سیمانی و خاک گرفته مسجد انداختم و با تردید نشستم.

پیرمردی ژولیده از دور به سمت­مان می­آمد. پیراهن سفید چرک شده­ای به تن داشت و شلوار خاک گرفته­اش مندرس بود. یاسمن در مسیر تند تند با او صحبت می­کرد و دست­هایش را در هوا تکان می­داد. پیرمرد با ابروهای گره افتاده، به جلو نگاه می­کرد و به سمت مسجد می­آمد.

بلند شدم و چادرم را تکاندم. گونه­های یاسمن سرخ شده بود و با صدای دورگه­ای به پیرمرد می­گفت: «حاج آقا، پدر من، برادر من، ما هفته پیش که با هم صحبت کرده بودیم. گفتم یه گروه جهادی قراره بیاد لیفکو، یه رنگی به در و دیوار مدرسه بزنه و چهار کلام احکام و قرآن یاد مردم بده»

یاسمن روی پا چرخید و به سمت سیمین اشاره کرد و گفت: «دکتر خانم هم آوردیم با خودمون که زن­های روستا راحت باشن»

پیرمرد بدون آنکه نگاهی به یاسمن بیاندازد، کلید را در قفل چرخاند و گفت:« شما گفتی گروه جهادی، نگفتی پنج، شش­تا ناموس مردم»

یاسمن که از استیصال دست­هایش آویزان مانده بود، چند قدمی به جلو رفت و گفت:«پدرجان حرف شما درست. ما که تنها نیستیم، آقای سعیدی بنده خدا برای پشتیبانی با ما اومده، شما هم….»

پیرمرد وارد مسجد شد و در را بست. یاسمن همانجا که ایستاده بود، نشست و بیخ چشم­هایش را با سرانگشت فشار می­داد. چشمم از گرما سیاهی می­رفت و بذاق دهانم از تشنگی خشک شده بود. زهرا به دیوار آجرنمای مسجد تکیه داده بود وزیر لب ذکر می­گفت.

دختربچه­ای با دمپایی سبزرنگ که چند ساقه برنج در دستش بود سلانه سلانه به سمت­مان آمد. موهای فر خورده خرمایی­اش از روسری بیرون زده بود و زیر پیراهنش، شلوار قرمز رنگی پوشیده بود. بتول به سمتش رفت و روی زانو نشست و گفت:«دختر خوشگل اسمت چیه؟!»

دختربچه لبخند شیرینی تحویلش داد و زیر لب چیزی گفت. بتول سری تکان داد و از او خواست بلندتر صحبت کند.

یاسمن بلند شد و به سمت در مسجد رفت و چند ضربه آرام زد و گفت:«حاجی مهمون حبیب خداست بعد شما در روی مهمون خونه خدا می­بندی؟!»

زهرا از پله­ها بالا رفت، بازوی یاسمن را گرفت و گفت:«یاسمن بیا بریم مدرسه مستقر شیم»

یاسمن با لب و لوچه آویزان نگاهی به زهرا انداخت و گفت: «مدرسه چیه دختر، کلا دوتا کلاس درب و داغون و بی در و پیکره»

تشنگی کلافه­ام کرده بود. سر چرخاندم و یک شیر آب گوشه حیاط دیدم. لوله لخت آب از زمین بیرون آمده بود و زاویه­اش تار عنکبوت بسته بود. شیر زنگ زده را چرخاندم اما آبی در کار نبود. سیمین در حالی که داخل ساکش را نگاه می­کرد، گفت:«فاطمه بیا من آب دارم»

آب دم کرده سیمین کمی حالم را جا آورد اما چشمانم از گرما هنوز دودو می­­زد.

بتول دختربچه را روی پایش نشانده بود و برایش شعر می­خواند که یکهو بلند شد و از مسجد بیرون رفت. دو خانم با کلاه حصیری از وسط شالیزار کنار جاده بیرون آمدند، داس­هایشان را روی زمین گذاشتند و در حالی که لبخند می­زند وارد حیاط مسجد شدند. پوست صورتشان آفتاب سوخته و زمخت بود و دور کمرشان  چادر شب بسته بودند. یاسمن به سمتشان رفت و با لبخندی تصنعی با آنها صحبت می­کرد. سر معده­ام را با دست فشار می­دادم تا شاید کمی سوزشش بهتر شود که جیغ سمیه من را از جا کند.

زنبوری دستش را نیش زده بود و سیمین با پنبه آغشته به الکل روی دستش آرام ضربه می­زد.

یاسمن در میان صحبت­هایش با زن­ها به مسجد اشاره می­کرد و با آب و تاب چیزی می­گفت. دختربچه هم که رفته بود، با دو دوستش برگشت و به سمت بتول دویدند.

آقای سعیدی در حالی که عرق صورتش را با گوشه چفیه پاک می­کرد از بالای جاده می­آمد. سه زن دیگر هم با چهره­های خندان وارد حیاط مسجد شدند.

آقای سعیدی کنار یاسمن ایستاد و گفت:«هنوز داخل نرفتید؟! منتظر بودم خبر بدید وسایل رو خالی کنم»

یاسمن هوفی کشید و نگاهی به مسجد انداخت. پیرمرد پشت پنجره ایستاده بود و به ما نگاه می­کرد. دو پسربچه هم پابرهنه به سمت بتول رفتند. سمیه سرش را به درخت تکیه داده بود و دستش را در هوا تکان می­داد.

زنی که طره موهای جو گندمی­اش روی پیشانی افتاده بود روی سنگ قبر بلندی نشست و به سیمین گفت فشارش را بگیرد. سیمین با بی­میلی دستگاه فشارسنج را از ساکش بیرون آورد و گفت:«مادرجان الان شما از سر زمین اومدی و هوا هم خیلی گرمه، اینطوری نمیشه فشارتون رو درست گرفت»

دلم ضعف می­رفت و کلی به خودم سقلمه می­زدم که:«آخه دختر، یه کم تب داشتن و کیپی بینی ارزش­شو داشت، روز قبل از اردو بری دکتر که بهت آنتی بیوتیک­های قوی بده؟!»

آقای سعیدی پشت در مسجد ایستاده بود و مرتب به در می­کوبید و می­گفت: «حاجی در رو باز کن، خدارو خوش نمیاد این همه راه رو تو این گرما اومدیم»

دختربچه­ای که پیراهن بنفش ساده­ای پوشیده بود با چشم­های تیله­ای ، کنارم ایستاد و گفت:«خاله مَرا ویشتاییه»

دستم را روی شانه­اش گذاشتم و گفتم:«متوجه نشدم، چی می­خوای عزیزم؟!»

 بتول با صدای بلندی گفت:«خوراکی می­خواد، گشنشه»

دو لقمه الویه با خودم آورده بودم  و چند شیرینی از جشن دیروز نیمه شعبان. زیپ ساک را باز کردم و لقمه را برداشتم و کنار بینی­ام گرفتم. گرمای هوا، فاسدش کرده بود و بوی ترشیدگی می­داد. نایلون شیرینی را باز کردم و به سمت دختربچه گرفتم. بچه­های دیگر هم آمدند و نفری یک شیرینی به همه­شان رسید.

یاسمن دست راستش را به پهلو گرفته بود و انگشت به دهان به مسجد نگاه می­کرد. زهرا با روزنامه­ای بادش می­زد و دلداریش می­داد.

بچه­ها دور تا دور بتول نشسته بودند و به نوبت بعد از گفتن بسم الله برچسب جایزه می­گرفتند. سمین روی پا چمباتمه زده بود و به عقربه­های فشارسنج نگاه می­کرد.

دخنر نوجوانی در حالی که دو گوشه روسری گره خورده­اش را با دست گرفته بود به سمتم آمد. روبه رویم ایستاد، چینی به بینی کک و مکی­اش انداخت و گفت:«خ خ خخاله، ش ش ش شما، م م م معلم، م م  م ما، ه ه ه هستید؟!»

دستی روی سرش کشیدم، نگاهی به مسجد انداختم و گفتم: «اگه بتونیم تو مسجد مستقر بشیم، یک هفته­ای می­تونیم زبان و ریاضی با هم بخونیم»

چشم­های سبز دختر برقی زد و دندان­های سفیدش روی صورت گندمگونش مثل مروارید ­درخشید.

آقای سعیدی روی پله نشسته بود و مرتب عرق صورتش را با چفیه می­گرفت. ضربان قلبم زیاد شده بود و نبضم را در گلو حس می­کردم. سیمین هنوز روی زمین چمباتمه زده بود و فشار زن­های روستا را به نوبت می­گرفت. نفسم تنگ شده بود و دور و اطرافم را تار می­دیدم. سمیه با نگرانی دستم را گرفت و گفت:«فاطمه حالت خوبه؟!»

تلوتلو خوردم و پاهایم دیگر یارای ایستادن نداشتند و روی زمین یله شدم. سیمین و یاسمن و بقیه به سمتم دویدند و بالای سرم جمع شدند. سیمین فشارسنج را دور دستم می­بست و زیر لب می­گفت:«شاید گرمازده شدی دختر، رنگ به چهره نداری»

کیسه فشارسنج دستم را به درد آورده بود. سیمین به عقربه نگاهی انداخت و با چشمان گرد شده گفت:«۸! باید سرم بزنی فشارت خیلی پایینه»

سیمین بلند شد، به سمت مسجد پا تند کرد و سه پله یکی بالا رفت و دوبار محکم به در کوبید و با صدای بلندی گفت:«آقای محترم، اینجا یه نفر حالش بده و باید سرم بزنه، متوجه هستید؟!»

پیرمرد از پشت پنجره خاک گرفته مسجد نگاهی به بیرون انداخت و بعد صدای لولای زنگ زده در بلند شد. یاسمن و زهرا زیر بازوهایم را گرفتند تا بلند شوم. وارد مسجد که شدیم، بوی نای فرش­های کهنه فضا را پر کرده بود و کتیبه­های محرم دور تا دور مسجد آویزان بود. آقای سعیدی با صدای دو رگه و بلندی از بیرون مسجد گفت:«خانم آقاپور، وسایل رو بیارم؟!»

یاسمن نگاهی به پیرمرد انداخت  و سری تکان داد. بتول و بچه­ها گوشه­ای از مسجد نشستند و سمیه و زهرا هم ساک­ها و وسایل را می­آوردند. سیمین سرم را به میخی روی دیوار آویزان کرد و آمپولی را درونش تزریق می­کرد.

پیرمرد با یک پارچ استیل عرق کرده بالای سرم ایستاد و لیوانی را برایم پر آب کرد و به سمتم گرفت. گوشه­های ناخنش سیاه بود و چشم­های ریزش پشت پلک افتاده­اش نیمه­باز به نظر می­رسید. آب، سبک و خنک بود. و گلویم را تازه کرد.

یاسمن سطل­های رنگ را در گوشه­ای، رو هم می­چید و سمیه بسته­های بهداشتی را عرق­ریزان جابه جا می­کرد. زن جوانی که دست روی شکمش گذاشته بود، تلو تلو خوران به سمت سیمین آمد و با نگرانی گفت:«خانم، به من گفتن شما دکترید، طفلم دو روزه تکون نمی­خوره،» بعد با سرانگشتش اشک­هایش را گرفت و گفت:« نذز علی اصغر کردم که طوریش نشده باشه»

سیمین، او را روی زمین نشاند، روبه رویش نشست و در حالی که دستش را گرفته بود، خواست تا شرح حال دقیقی به او بدهد. پیرمرد به کمک زهرا و سمیه رفت و جعبه­ها را از دستشان می­گرفت.

لرزی به جانم افتاده بود. سرم را به دیوار چسباندم و چشمانم را بستم. گرمای دست کوچکی روی شانه­ام، چرتم را پاره کرد. دختر چشم سبز، کتاب ریاضی­اش را بغل داشت و کنارم نشسته بود.

پیمایش به بالا