علیرضا محبی

«همه برای تو»

     بچه‌ها فوتبال بازی می­کردند. زمین خیس بود اما به خاطر اصرارهای زیادی که داشتند اجازه دادیم بازی کنند. یکی از بچه‌ها به اشتباه توپ را به بیرون زد. من چون‌ پایم به خاطر وصل کردن کولر و افتادن از نردبان هنوز درد می­کرد بیخیال بازی شده بودم. ترجیح دادم داور باشم؛ حداقل کم‌ تحرک‌تر بود.

     به یکی از بچه­ها گفتم توپ را بیاورد. توپ کنار پله‌های ساختمان تازه رنگ شده مدرسه افتاده بود. پسر سمت توپ رفت. چشم من تازه به پسری که روی پله‌ها نشسته بود ‌خورد. به خاطر هیجان و سرعت بازی متوجه او‌نشده بودم. پسر چاقی که برخلاف بچه‌ای دیگر که خودشان رو با کاپشن و کلاه کادوپیچ کرده بودند؛ با تیشرت بود و با اخم به ما نگاه می­کرد.

     پسری که مسئول آوردن توپ بود چند جمله‌ای با پسر که متکربانه روی پله نشسته بود حرف زد. از بچه‌ها اسم پسر را پرسیدم. آرش نام داشت. به این فکر کردم که آرش برای چنین شخصیتی زیادی اسم نرم و لطیفی است. اسم او می­شد چنگیز یا اسکندر باشد؛ یا یکی از آن اسم‌های پر جزبه.

     آرش عصبانی شد و توپ در دست آن یکی پسر را زد. توپ داخل چاله آب افتاد. آرش خندید و پسر با او گلاویز شد. بچه‌ها جلوتر از من که لنگ‌لنگان راه می‌رفتم، به دعوا رسیدند. فکر کردم همه طرف آرش را بگیرند، اما نه! همه در حال سروصدا و هل دادن او بودند. منظره برایم عجیب بود.

     خودم را به هر سختی که بود رساندم. بچه‌ها را جدا کردم و کناری کشیدم. با اینکه کوچک بودند اما بدن‌هایی سفت و محکم داشتند. آرش کم نمی‌آورد و می‌خواست هر طور شده آنها را بزند. من که دیگر تحملم تمام شده بود داد زدم. همه ساکت شدند. بچه‌های خودمان هم که داخل ساختمان مدرسه در حال رنگ آمیزی بودند با نگرانی بیرون آمدند. به آنها گفتم چیزی نیست و آنها را برگرداندم.

     به بچه‌ها گفتم دنبال ادامه بازیشان بروند. آرش داد زد از همه ما بدش می‌آید و آنجا را ترک کرد. از بچه‌ها ماجرا را جویا شدم. بچه‌ها که مشخص بود هیچ جوره از او خوششان نمی آمد گفتند او خودش نمی خواست بازی کند و دنبال بهانه بود. بچه‌ها در همه چیز خام هستند و دروغ گفتن هم شامل آن می‌شود. متوجه شدم آنها خودشان او را بازی نداده‌اند.

     بچه‌ها سراغ بازیشان رفتند. خودم هم روی پله‌ها نشستم. بازی آنها نیازی به داور نداشت؛ فقط باید هر از چند گاهی آنها را که مثل کنه به جان هم می‌افتادند را جدا کنم تا بازی را از سر گیرند.

     یکی از بچه‌ها هنوز نرفته بود و با خجالت به من نگاه می‌کرد. انگار در آنچه می‌خواست بگوید شک و تردید داشت. او را کنار خودم نشاندم و نطق او باز شد. گفت پدر آرش به خاطر دزدی ۲ سالی ست که زندان است. آرش از آن موقع پرخاشگر شده و هیچکس با او بازی نمی کرد. او بازی آنها را به هم می‌زد و آنها هم او را مسخره می‌کردند. چند روز دیگرهم تولد اوست و بچه‌ها حاضر نیستند به تولد او بروند.

     من به فکر فرو رفتم. چندین راه حل را کنار زدم و آخر به این نتیجه رسیدم که حل این مسئله آنگونه که فکر می‌کردم سخت نیست. به سمت بچه‌ها رفتم و بازی را متوقف کردم. بچه‌ها که تازه بازی به دهنشان مزه کرده بود از این کار شاکی شدند. گفتم خبر مهمی دارم و همهمه ها خوابید. قضیه را برای آنها تعریف کردم و اجازه ندادم کسی وسط حرفم بپرد.

     بچه‌ها خواستند اعتراض کنند که گفتم: «همین که گفتم. تنها راه حل این مسئله همینه. مبین گفت آرش چند بار بازی شما رو خراب کرده. این چرخه هیچ وقت تموم نمیشه و شاید به جاهای بدتری بکشه. این کار رو همگی باهم می‌کنیم و کسی هم دهن‌لقی نمی‌کنه.» آنقدر جهادی‌های مختلف را تجربه کرده بودم که بچه‌های ر‌وستایی را می‌شناختم. هر طور بود قبول کردند.

     بعد از یک هفته بالا و پایین کردن و کلی هماهنگ کردن، من و چندتا از بچه‌های جهادی و بچه‌های روستا جلوی در خانه آرش جمع شدیم. در زدیم و خودش در را باز کرد. به جمعیت نگاه کرد و ترسید. خودش را جمع و جور کرد و طلبکارانه گفت چرا آنجا جمع شده‌ایم. بچه­ها دوباره خواستند جوابش را بدهند که مانع شدم. گفتم: «همه ما اینجا جمع شدیم تا تولدت رو جشن بگیریم. بچه­ها با پولای خودشون برای تو کادو خریدن.» البته که این طور نبود و همه هزینه از کارت جهادی رفت.

     حالت چهره آرش عوض شد. انگار قلب گنده او نرم شده بود. بچه­ها او را در آغوش کشیدند و با دست و جیغ آنها مشکلات حل شد. به آرش گفتم: «همه اینها برای توئه.» سپس به سر کوچه نگاه کردم و گفتم: «راستی یه غافلگیری بزرگ هم داریم. به سر کوچه نگاه کن.» آرش متعجب از حیاط بیرون آمد و به سر کوچه نگاه کرد. از خوشحالی چشمانش گرد شد و آماده بود تا اسم کسی که می­خواهد را داد بزند.

پیمایش به بالا