پیرزن خانه را نگاهی کرد
در و دیوار و فرش و رخت آویز
از لبش آه خسته ای رد شد چشمش از اشک غصه شد لبریز
سالهایی که فارغ از دنیا
شاد بودند را به یادآورد
چند سالیست همسرش مرده
پیرزن مانده با دلی پر درد
بوی باران و خاک می آمد
زانوانش خمید و سخت نشست به ترکهای سقف خیره شد و قلبش از بی کسی گرفت و شکست
تا همین چند سال پیش اما
عاشق قطره های باران بود
بی خیال تمام دغدغه ها
زیر باران همیشه خندان بود با صدای بلند صاعقه ای
خاطرات خوشش رهایش کرد یا علی گفت و خواست برخیزد که کسی پشت در صدایش کرد
ماه بیگم منم علی هستی؟
باز کن در که میهمان داری
درد پا را گذاشت پشت سرش درد این همنشین تکراری
پشت در عده ای جوان بودند خنده رو و نجیب و بارانی پیرزن در سکوت زمزمه کرد با کلنگ آمدند مهمانی؟
بیل و فرغون و ماسه و آجر پشت در در کنار هم بودند چهره ها را نمیشناخت ولی میزبان بود و محترم بودند
مردی آمد جلو و کرد سلام گفت تعمیر بامتان با ما
تند و تیز و بدون منت و مزد
میشود خانه ات درست اما
در عبادات و لحظه های دعا
من و این جمع را مبر از یاد افتخار است اینکه اینجاییم خاطرت شاد و خانه ات آباد
در هوای گرفته ی پاییز
در دل پیرزن بهاران شد
خانه با همت جهادگران
باز لبریز عطر باران شد