محمد اسدی

“خرماییِ قشنگ”

 

بعد از سی، چهل دقیقه از این پهلو به آن پهلو شدن، حالا آرام آرام چشمانم گرم شده بود؛ احساس می‌کردم دیگر نسبتی به جهان سرد پیرامونم ندارم، که یک مرتبه عبارت «آقا اسدی» را شنیدم و دوباره به جهان بیداری پرت شدم: «اللهم اغفر آقا اسدی!»ِ بی‌جوهر سیدکاظم کافی بود که چرتم پاره شود. روبروی بیمارستان امام خمینی اسلام آباد غرب، روی صندلی راننده مزدای سپاه، ساعت ۱:۴۰ دقیقه بامداد و در سرمای حداقل منهای ۱۰ درجه، هوسش گرفته بود که نماز شب بخواند. استغفرللهی زیر لب گفتم و آمدم که شیشه مزدا را متکای سرم کنم به این امید که دوباره خوابم ببرد، که سرمای شیشه برای یک لحظه گونه‌ام را فلج کرد. مثل جنین در خودم پیچیدم تا سطح تماسم با هوای سرد داخل مزدا کمتر شود؛ به مغزم التماس می‌کردم که تمام پردازش‌هایش را درباره اتفاقات عجیب و غریب این چند روز، پیش‌بینی دو ساعت آینده، بررسی خرابی ساختمان‌های اطراف و همه و همه را بگذارد برای فردا و اجازه بدهد در این چند دقیقه باقی‌مانده کمی پلکم‌هایم روی هم بیایید؛ اما از خیر همه این‌ها هم که می‌گذشت، تجزیه و تحلیل پچ‌پچ‌های سیدکاظم، آنقدر برایش جذاب بود که نتواند نسبت به آن بی‌تفاوت باشد. سیدکاظم سلام نمازش را داد و مشغول خواندن دعا شد؛ حالا هق‌هق ریز گریه‌هایش هم قاطی عبارات نامفهوم و بی‌جوهر عربی هم شده بود. کفری شدم؛ سرجایم نشستم و سرم را بین دو دستانم گرفت و از غیظ «لااله‌الاالله» گفتم. سیدکاظم یکمرتبه حواسش جمع من شد. دست از خواندن دعا برداشت؛ داشتم امیدوار می‌شدم که متوجه عصبانیتم شده و دست از خواندن نماز و دعا بردارد. دستی روی شانه‌ام گذاشت؛ لابد برای معذرت‌خواهی. دلم برایش سوخت؛ همانطور که سرم را پایین گرفته بودم و چشمانم را بسته بودم، یک دستم را روی دستش گذاشتم که یعنی ایراد ندارد. آهی کشید و گفت: «حق داری آقا اسدی عصبانی بشی.» بعد دانه تسبیحی رد کرد و گفت: «خیلی اوضاع حجاب اینجا افتضاحه.» سرم را بالا آوردم و روبرو را نگاه کردم. مرد میان‌سالی را در کنار دختری جوان دیدم که شالش تا نیمه روی سرش هست، و مقابل در بیمارستان ایستاده‌اند. به تجربه در این چند روز متوجه شده بودم که هر موجود مونث کم‌حجابی را در محدوده ۷۰۰ متری شناسایی می‌کند و در صورت لزوم و مناسب بودن شرایط (البته از نظر خودش) برای نهی از منکر اقدام می‌کند. توی رودروایسی گفتم: «آره سید. خیلی اوضاع خرابه.» دستش را برد سمت دستگیره ماشین؛ گمانم برای اینکه به دختر جوان تذکر بدهد. با وجودی که از مغزم خواسته بودم به طور موقت، پردازنده‌هایش را از کار بیندازد ولی تحلیل اینکه سیدکاظم با آن تن نحیفش یک لقمه کوچک برای مرد میانسال کرمانشاهی با آن جثه‌ی ورزشکاری خواهد بود، کار سختی نبود و گیرنده‌های چشمانم هم می‌توانست به تنهایی از پس این تحلیل بر بیاید. سریع ادامه دادم که: «حالا این بندگان خدا زلزله‌زدن؛ باید باهاشون مراعات کرد.» دستش از دستگیره افتاد. اتفاقی که نباید رخ می‌داد، افتاد؛ پای راستش را از داخل نعلین درآورد و کشید زیر باسنش. این استایل سیدکاظم برای آغاز تحلیل مسائل مختلف بود. دیگر برای خوابیدن ناامید شدم. «آقا اسدی! اهمیت مسائل فرهنگی از مسائل اقتصادی و عمرانی کمتر نیست. حضرت آقا می‌فرمایند فرهنگ مثل هوایی است که در آن تنفس می‌کنید. شما الان فکر کن این هوا…»

صدای گوشی‌ام بلند شد؛ ابراهیم بود. نگاه به ساعت انداختم. چند دقیقه به ۲ بامداد بود. شیفت من و سیدکاظم از ۲ تا ۶ صبح بود. «داداش یواش یواش بیایید بالا.» به مغزم التماس کردم چند دقیقه‌ای را همراهی کند تا خودم را به اتاق داخل بیمارستان برسانم؛ بعد از کار بیفتد و بتوانم بعد از ۱۸ ساعت بی‌خوابی، تا قبل از اذان صبح کمی چرت بزنم؛ البته اگر سیدکاظم برنامه استقبال از نماز صبحش را آغاز نکند.

زیپ اورکت را تا زیر چانه‌ام کشیدم بالا؛ کلاه پشمی روی سرم را تا پایین گوش‌ها پایین کشیدم.دست‌ها رو توی جیب اورکت فرو بردم و خواستم راه بیفتم که دیدم سیدکاظم داخل مزدا دنبال چیزی می‌گردد. «سید نمی‌خواد چیزی بیاری. ابراهیم همه وسایل رو برده بالا.» «آها! پیدا کردم آقا اسدی! جعبه کمک‌های اولیه سیدکاظم.» کتاب شهید ابراهیم هادی، خاک‌های نرم کوشک، منم بچه مسلمان و دو سه تا کتاب کودک دیگر و چند بسته مدادرنگی دستش گرفته بود. توی آن سرمایی که سگ را با زور و تهدید نیز نمی‌توانی بیرون بکشانی، حوصله بحث کردن نداشتم که سید خدا! آخه ساعت ۲ نصف شب، وسط بیمارستانی که یک مشت زلزده‌زده لت و پار بستری هستند، این کتاب‌ها را می‌خواهی چه کار؟ راهم را کشیدم و بدو رو خودم را داخل بیمارستان رساندم.

چشمان ابراهیم سرخ شده‌بود؛ او هم مثل من گیج خواب بود؛ چندتا برگه را زیر و رو کرد و گفت:

«شما باید برید اتاق ۲۰۹. همین امشب یه بیدار جدید تو اتاقتون اوردن. اسمش فرهاده. به غیر فرهاد ۴ تا مریض دیگه اتاقتون داره. وضعیتشون خوبه. مشخصاتشون رو اینجا نوشتم. داروهاشون رو کامل گرفتن همین الان. همشون هم خوابن. شما کار خاصی ندارید. فقط اگه کسی کاری داشت، آبی چیزی می‌خواست دستش بدید.» نفس راحتی کشیدم که با رسیدن به اتاق، می‌توانم تا صبح بخوابم. سیدکاظم از اوضاع فرهاد –بیمار جدید اتاق- پرسید. «بنده‌خدا مادر و خواهر و دختر سه‌ساله‌اش همون شب اول زلزله از بین رفتن.» سید کاظم زیر لب گفت: «یا حضرت رقیه» ابراهیم ادامه داد: «یه پسر ده، دوازده ساله‌ام هم داره که قفسه سینه‌اش شکسته و طبقه پایین همین بیمارستان بستریه.» سیدکاظم ابروهایش در هم پیچید و گفت: «یا عبدلله بن حسن» ابراهیم مکثی کرد و گفت: «یه پدر ۸۰، ۹۰ ساله هم داره که آسیب زیادی ندیده. ولی خب خیلی سنش بالاست و اوضاعش تعریفی نداره.» من و ابراهیم به سیدکاظم نگاه کردیم که ببینیم گریز کربلایی‌اش برای پیرمرد ۸۰،۹۰ ساله چه می‌تواند باشد که بعد از چند ثانیه مکث گفت: «یا حبیب بن مظاهر!» از ابراهیم درباره اوضاع خود فرهاد پرسیدم: «شانس اورده زنده است. اول فکر کردن تموم کرده. ولی دیدن علائم حیاتی داره. لگنش و هر دوتاپاش شکسته. سرش هم آسیب جدی دیده. فکش شکسته و دندوناش خرد شده. سوپ میکس براش اوردیم. اگه گرسنه‌اش شد با نی بهش بدید.» ابراهیم که یکمرتبه انگار چیزی یادش آمده باشد: «آها اینو یادم رفت. بنده‌خدا هیچی یادش نیست. مغزش تعطیل تعطیله. خیلی هذیون می‌گه. اصلا هم نمی‌دونه که چه اتفاقی افتاده و خانواده‌اش فوت کردند. سوتی ندید.» ابراهیم موقع خداحافظی گفت: «ولی کوفتتون بشه. الان هیچ کاری نداره. دهن بچه‌های شیفت قبل سرویس شد انقدر چرت و پرت گفت. نذاشت یه لحظه بخوابن. پرستارش هم همین الان عوضش کرد و کار خاصی نداره.»

چند روز بعد از زلزله سرپل ذهاب کرمانشاه، همراه یک گروه جهادی از قم آمدیم برای کمک به مردم. ۵، ۶ سالی می‌شد که با این گروه در ارتباط بودم؛ دم عیدها می‌رفتیم جنوب کرمان و در مناطقی که کوچکترین اثری از امکانات معمول زندگی نبود، خانه و مدرسه و مسجد می‌ساختیم. این سفر اما متفاوت بود؛ هیچکدام نمی‌دانستیم که قرار است چه کار کنیم. روزهای اول سردرگم بودیم؛ آرام آرام تیم‌های مختلف شدیم و هر کدام در بخشی از شهر مشغول شدیم. قرعه همراهی با بیماران بیمارستان اسلام آباد هم به ما افتاد. شرایط بیمارستان به شکلی نبود که هر بیمار بتواند یک همراه داشته باشد؛ از طرفی خانواده خیلی از بیماران شرایط مناسبی برای همراهی نداشتند؛ یا عزادار بودند یا اینکه خودشان هم مصدوم شده بودند. به همین خاطر قرار شد که همراهی مصدومان زلزله در بیمارستان با گروه ما باشد؛ هر ۳،۴ نفر مسئول یک اتاق بودیم و ۴ ساعت به ۴ ساعت، شیفت‌ها را جابجا می‌کردیم.

سیدکاظم جلوتر از من وارد اتاق شد. آرام خودمان را کنار تخت فرهاد رساندیم. می‌خورد ۴۰ سال داشته باشد. سیبیل حسابی و کرمانشاهی داشت. چهارشانه بود و تخت بیمارستان برایش کوچک بود. یکمرتبه نگاهم روی دستانش قفل شد. با باند، هر دو دستش را با چند گره دور میله تخت بسته بودند. هول برم داشت. تلفن را برداشتم که از ابراهیم قضیه را سوال کنم که پیامکش به چشمم خورد: «راستی! این بیمار جدیده بعضی وقتا می‌خواد از تخت بلند شه؛ یا پوشکش رو در بیاره. به همین خاطر پرستار دستش رو بست.»

اتاق نسبتا گرم بود؛ یعنی سرد نبود؛ از داخل مزدا خیلی بهتر بود. چشم‌هایم گرم شده بود. آرام صندلی همراه را کناری کشیدم و ولو شدم روی صندلی. چشمانم داشت سنگین می‌شد که لهجه‌ آشنای این روزها مرا به خود آورد: «داداش!» فرهاد بود. چشمانش باز بود و بدون هیچ احساسی مرا نگاه می‌کرد. «بلیطت واسه چه ساعتیه؟» سلام مهربانی کردم و گفتم: «نگران نباشید. ما اینجا هستیم.تا شما حالتون خوب بشه پیش‌تون می‌مونیم. فعلا برنامه برگشت نداریم.» دوباره همانطور ترسناک و بی‌احساس نگاه کرد. «دخترت کجاست؟» فکر کردم ماجرای فوت دخترش را بو برده. آرام گفتم: «خونه است الان. شهر خودمون. از قم اومدیم.» یکمرتبه چشم‌هایش را درشت کرد و گفت: «بدو داداش دخترت رو بیار. الان قطار راه می‌افته.» رو کرد به سیدکاظم و گفت: «داداش! یه لحظه در رو نبند که بابک سوار قطار بشه.» بعد رو کرد به من و آرام گفت: «دربون قطاره. با من رفیقه. بدو سوار شو.» یاد حرف ابراهیم افتادم که می‌گفت هذیان می‎گوید. سری تکان دادم و چشم‌هایم را روی هم گذاشتم. «مگه با تو نیستم؟» این‌بار لحنش محکم بود. «به تو خوبی نیومده؟ برو دخترت رو بیار و سوار شو.» از خدا خواسته از اتاق خارج شدم که مثلا دخترم را بیاورم. روی تخت بیرون اتاق دراز کشیدم. چند دقیقه‌ای گذشت و صدایش بلند شد. «داداش! قطار راه افتاد! داداش کجایی؟» از ترس اینکه همه اتاق را بیدار نکند، خودم را به زور بلند کردم و بالای سرش رفتم. «خداروشکر رسیدی به قطار.» داشتم دیوانه می‌شدم؛ از این چهار ساعت کش‌دار لعنتی، فقط ۳۰ دقیقه گذشته بود و در این ۳۰ دقیقه نقش‌های مختلف از جمله مراجعه کننده بانک برای دریافت وام، تعمیرکار یخچالی که طبقات بالایش خراب است ولی طبقات پایینش سالم است، غریق نجات و مستاجری که اجاره‌خانه‌اش را دیر به دیر پرداخت می‌کند را بازی کرده بودم. کاسه سرم تیر می‌کشید. چشم‌هایم می‌خواست از حدقه بیرون بزند. به شدت کلافه و عصبی شده بودم. چندبار به هوای اینکه هوش و حواس ندارد و متوجه نیست، با تندی ازش خواستم بخوابد که سریع عصبی می‌شد و سر و صدا می‌کرد. با حسرت به بیماران اتاق نگاه می‌کردم؛ حاضر بودم هرچه دارم را بدهم که فقط بتوانم ۵ دقیقه پلک روی هم بگذارم. خواب تنها امکانی بود که در این غربت، و در میان این همه درد و مصیبت می‌توانستم به آن پناه ببرم.

چند دقیقه‌ای می‌شد که روی صندلی دورتر نشسته بودم و حالا نوبت سیدکاظم بود که نقش خواستگار خواهر فرهاد را بازی کند. فرهاد داشت شرط‌های ازدواج را به سیدکاظم یادآوری می‌کرد. یکمرتبه من را صدا زد و با لحن ملتمسانه‌ای گفت: «دست منو باز کن می‌خوام برم دستشویی.» دستی روی سرش کشیدم و گفتم: «بهت کیسه وصله. همینجا می‌تونی کارت رو انجام بدی.» دست‌هایش را محکم تکان داد؛ صدای بهم خوردن میله‌های تخت بلند شد. یکی دو تا از بیماران غرولند کردند که آرام بگیر. دست‌هایش را توی دست‌هایم گرفتم. صدایش را بالا برد که: «دستامو باز کن. تو روخدا.» توی چشم‌هایش نگاه کردم و گفتم: «باشه باشه. الان می‌رم چاقو بیارم دستاتو باز کنم.» از اتاق بیرون آمدم و سراغ پرستار رفتم. گفتم حریف فرهاد نمی‌شوم. می‌خواهد دستشویی برود؛ نمی‌شود با ویلچر ببریمش؟ «آقا می‌فهمی چی می‌گی؟ لگنش شکسته. مگه میشه تکونش داد؟» می‌دانستم حرفم مسخره است. فقط انگار خواسته باشم از اتاق بیرون بیایم و چند لحظه‌ای از فرهاد و از جو سنگین اتاق دور باشم. پرستار که استیصالم را دید ادامه داد که: «نگران نباش. این هوشیاری نداره. همه حرف‌هایی که می‌زنه انگار توی خوابه. دو دقیقه دیگه یادش می‌ره.» صدایی از اتاق نمی‌آمد. روی صندلی بیرون اتاق دراز کشیدم. ضربان رگ‌های سرم را احساس می‌کردم. صدای فرهاد بلند شد که: «کجا رفتی خسرو؟ دارم غرق می‌شم.» بازی جدید شروع شد. خوشحال شدم که دیگر ماجرای دستشویی رفتن تمام شده است. «دستمو بگیر. بکش بالا.» دستش را گرفتم و تکانی دادم. ملتمسانه گفت: «دارم غرق می‌شم.» چهره‌اش مچاله شد. «به دادم برسید.» خیلی بی‌قرار شده بود؛ این بار دیگر خبری از نقش‌های مختلف نبود. چند دقیقه یکبار می‌گفت دستم را باز کنید. دست‌هایش را محکم تکان می‌داد. گریه می‌کرد، التماس می‌کرد، بعد داد می‌زد، دوباره می‌گفت دارم غرق می‌شوم. کلافه شده بودم. چه کار باید می‌کردم؟ دو تا جمله آدمیزادی بین‌مان رد و بدل نمی‌شد. مرز خیال و واقعیت از بین رفته بود. دلم می‌خواست یک دیالوگ منطقی و قابل پیش‌بینی بین‌مان رد و بدل شود. نکند من خوابم برده باشد. دیگر شرایط قابل تحمل نبود. از پرستار خواستم مسکنی چیزی تزریق کند بلکه آرام شود. می‌گفت اصلا امکان تزریق مسکن نیست. اوضاع مغزش خطرناک است؛ مسکن و بی‌هوشی و آرام‌بخش باعث می‌شود دیرتر هوشیاری‌اش بازگردد. دوباره اصرار کردم. گفت دست من نیست. فردا صبح از دکترش بخواه. مثل مرغ سرکنده شده بودم. سیدکاظم بالای سر فرهاد ایستاده بود و زیر لب ذکر می‌گفت تا آرام شود. با التماس از فرهاد خواستم بخوابد. حالا دیگر نه بی‌خوابی که بی‌قراری فرهاد بود که کلافه‌ام کرده بود. احساس اینکه یک نفر دارد دست و پا می‌زند ولی هیچ‌کاری از دستم بر نمی‌آید. رفت و آمدهایم با ایستگاه پرستاری، او را هم کلافه کرده بود. فرهاد پیله کرده بود که گرمم شده؛ دارم آتیش می‌گیرم. یخ بندازید توی سرم. فکر کردم بازی جدیدش باشد. برای اینکه آرام بگیرد و فکر کند کاری برایش کرده‌ام پتو و ملحفه‌اش را کنارم زد. وحشت کردم. «یاابالفضل»! این عبارت همزمان از دهان من و سیدکاظم بیرون آمد. بوی گند ادرار و مدفوع خودش را ولو کرد توی اتاق. پتو و ملحفه و لباس آبی بیمارستانی فرهاد را گند برداشته بود. سوندش از جا در آمده بود و تمام ادرارش بیرون آمده بود. حتی ملحفه زیرش هم خیس شده بود. هرجا را که دست می‌زدیم نم ادرار داشت. می‌خواستم همان‌جا بنشینم روی زمین و گریه کنم. سیدکاظم با آرامش گفت: «آقا فرهاد واقعا داشتی غرق می‌شدیا. الان نجاتت می‌دیم برادر.» رفتم سراغ پرستار. می‌خواستم یقه‌اش را بگیرم که دو ساعت است التماست می‌کنم که یک نگاهی به این بدبخت بنداز؛ اما انگار نه انگار. ولی جلوی خودم را گرفتم. چندتا نفس بالا و پایین دادم. نباید تصویر بدی از تیم جهادی در ذهن کادر بیمارستان ایجاد کنیم. این خواسته‌ای بود که مسئول گروه همان روز اول ازمان خواست؛ گفت اگر صبر و تحمل ندارید، بهتر است در بخش عمرانی یا کارهای دیگر مشغول شوید. چندتا نفس عمیق کشیدم و ماجرا را برای پرستار توضیح دادم. تصورم این بود که الان بدو بدو خودش را به اتاق می‌رساند. ولی همانطور که لای برگه‌هایش می‌چرخید گفت: «من چند دقیقه دیگه شیفتم تموم می‌شه. پرستار بعدی الان میاد.» خون جلوی چشمانم را گرفته بود. می‌خواستم دستانم را دور گردنش حلقه کنم و تا جایی که توان دارم فشار دهم. پیش خودم فکر می‌کردم که ما بدون اجر و مزد، از شهر خودمان کنده‌ایم و آمدیم در شهر غریب، بعد آن وقت این مردک که وظیفه‌اش هست و برای این کار حقوق می‌گیرد، حاضر نیست ۵ دقیقه بیشتر به خاطر همشهری‌اش سر کار بماند. خواستم تند شوم که سیدکاظم گفت: «شما واقعا جهاد می‌کنید. پیامبر اکرم می‌فرمایند هرکس از بیماری پرستاری کند…» «حاج آقا ببخشید من کار دارم.» راهش را کشید و رفت. تند شدم که: «داداش. اقلا بیا سوندش رو وصل کن. بقیه‌اش رو ما انجام می‌دیم.» همان‌طور که زیر لب غر می‌زد که: «حاضر نیستن دست به سیاه و سفید بزنن. فقط میان هزار تا عکس می‌گیرن و تو اخبار پخش می‌کنن.» وارد اتاق شد و سوند فرهاد را وصل کرد. بعد هم از سیدکاظم خواست دنبالش بیاید تا ملحفه و پوشک و لباس جدید بهمان بدهد. حالا فرهاد دیگر حرف نمی‌زد. نمی‌داستیم از کجا باید شروع کنیم. نمی‌شد به فرهاد دست زد. لگن و پای چپش شکسته بود و امکان حرکت دادن وجود نداشت. شلوار فرهاد را از پایش در آوردیم. سعی کردیم در این لحظه‌ها حرفی با او نزنیم که کمتر خجالت بکشد. البته درست نمی‌دانستم که متوجه هست یا نه. مرد تنومندی که تا همین هفته پیش یک خانواده را مدیریت می‌کرده و توی فامیل و محله آبرو داشته، حالا بدون اینکه کاری از دستش بر بیاید جلوی ما خوابیده بود و مثل یک تکه گوشت او را این‌طرف و آن‌طرف می‌کردیم تا پوشک را از زیر بدنش خارج کنیم. ملحفه را سانتی‌متر به سانتی‌متر بیرون کشیدیم و از زیرش در آوردیم. محلفه و پتو و همه لباس‌های نجس را توی سطل کنار تخت انداختم. یک تشت کوچک روی تخت گذاشتیم و با کمی آب، بین پاهای فرهاد را شستیم. سیدکاظم آهسته و طوری که فقط من بشنوم گفت: «مراقب باش چشمت نخوره آقا اسدی. حرمت داره.» می‌خواستم همراه با ملحفه و لباس‌های نجس، من هم داخل سطل بروم و از دست فرهاد و پرستار و سیدکاظم راحت شوم. تمام این مدت فرهاد بی‌قرار بود و دست‌هایش را تکان می‌داد. اما نه به سمت ما نگاه می‌کرد، و نه حرفی می‌زد. سیدکاظم نگاهش روی دست‌های فرهاد قفل شد که بی‌قرار تکان می‌خوردند. منتظر بودم تا پای فرهاد را کمی بالا بدهد تا پوشک را از زیرپایش رد کنم؛ اما یک مرتبه سیدکاظم از کار دست کشید و رفت سراغ بسته کتاب‌هایش. دیگر توان عصبی شدن هم نداشتم. فقط مثل یک جسم متحرک تکان می‎خوردم. پوشک به دست صبر کردم تا سیدکاظم کارش را انجام دهد و برگردد. یک کتاب نقاشی کودک به همراه یک جعبه مدادرنگی برداشت و سراغ فرهاد رفت. کتاب را باز کرد و یک مداد هم دست فرهاد داد. فرهاد مداد را عصبی و بی‌نظم روی کاغذ می‌کشید. سیدکاظم دست فرهاد را آرام گرفت و گفت: «آی ماشالله. این حرم حضرت رقیه است. این گنبد رو با رنگ زرد نقاشی کن آقا فرهاد.» دست‌های فرهاد آرام‌تر شده بود. سیدکاظم برگشت و ران چپ فرهاد را بالا گرفت تا چسب پوشک از زیر بدنش بیرون بیاید و بتوانیم آن را ببندیم. هرچقدر دو تا چسب چپ و راست را کشیدیم به هم نمی‌رسیدند. فرهاد، زیر چشمی ما را می‌پایید و انگار منتظر باشد که کار ما زودتر تمام شود. پوشک برایش کوچک بود. دوباره پای چپش را کمی از تخت فاصله دادیم تا پوشک را بیرون بیاوریم. ناله کم جانی از بین لبان فرهاد بیرون آمد. سیدکاظم ملحفه را روی پایش انداخت و رفت تا از پرستار پوشک سایز لارج بگیرد. فرهاد با اشاره چشم بهم فهماند که بروم جلو. آرام گفت: «من بی‌غیرت نیستما.» نفهمیدم منظورش چیست. بازی جدید بود؟ بعد با همان دست بسته‌اش، دست راستم را کمی بالا آورد و دستانم را بوسید. «شرمنده‌تم داداش.» بغضم گرفت. چه عذابی می‌کشد. سیدکاظم پوشک سایز بزرگتر را آورد. دوباره فرایند مشقت‌بار بستن پوشک از لابلای لگن و پای شکسته فرهاد آغاز شد. چسب پوشک را بستیم و شلوار فرهاد را تنش کردیم. ملحفه نو را تا سینه رویش کشیدیم. سیدکاظم درآمد که: «خب تموم شد آقا فرهاد. دومادی شده واسه خودتا! شما که ما رو به دومادی نپذیرفتی، ولی من اگه خواهر داشتم حتما بهت می‌دادم. انقدر که خوشتیپ شدی.» فرهاد بغضش ترکید؛ هق هق گریه‌اش بلند شد. مداد زرد هنوز توی دستانش بود و روی کاغذ خط خطی می‌کرد. سیدکاظم برای اینکه حال و هوایش را عوض کند گفت: «چی کار می‌کنی مرد؟ نقاشی رو چرا خراب می‌کنی؟» بعد دست فرهاد را گرفت و برد سمت دختر بچه‌ای که مثلا توی حرم حضرت رقیه بود و دو تا پروانه هم بالای سرش بودند. «بیا این دختر خانومو رنگ کنیم با هم.» فرهاد حالا آرام اشک می‌ریخت و لباس دخترک را رنگ می‌کرد. «سید! بابای دختره کجاست؟» سیدکاظم آرام دستان فرهاد را باز کرد. نگران شدم. «باباش؟ لابد رفته بازار واسش عروسک بخره.» حالا فرهاد راحت‌تر دستانش را روی کاغذ می‌چرخاند. «تنهایی نترسه یه موقع!» سیدکاظم دست دیگر فرهاد را باز کرد و گفت:«نه تنها نیست که! حضرت رقیه اونجاست.» فرهاد دست چپش را بلند کرد. نگران شدم. یک قدم به سمت تخت رفتم که نکند دست به سوندش بزند یا بخواهد بلند شود. دست راستش رو به دست چپش داد و دست‌هایش را به هم مالید. انگار که مچش خسته شده باشد. «سید! رنگ خرمایی داری؟ خرمایی قشنگ!» سید مداد قهوه‌ای رنگی را به دست فرهاد داد. «آها! حالا شد. دختره رنگش این شکلیه. خرمایی قشنگ.» چشمان سید داشت می‌ترکید؛ منتظر اشاره‌ای برای باریدن بود. «سید! رنگ خاکی داری؟» سید جعبه را نگاهی کرد و مداد تیره‌رنگی را دست فرهاد داد. «نه این خوب نیست. خاک چی؟ خاک داری؟» «خاک واسه چی می‌‎خواهی مردخدا؟» فرهاد دو دستش را بلند کرد و زد توی سر خودش: «که بریزم توی سر باباش.» سیدکاظم دست‌های فرهاد را گرفت و هر دو زدند زیر گریه. سیدکاظم آرام آرام روضه ترکی می‌خواند. فرهاد لابلای گریه‌هایش به سیدکاظم گفت که چه می‌خواند؟ سیدکاظم گفت: «آقا فرهاد. سفارش امام رضاست که هروقت خواستید بر چیزی گریه کنید بر مصیبت‌های اباعبدلله گریه کنید. دارم روضه می‌خوانم برات مرد خدا.» فرهاد دوباره گریه کرد و گفت: «بخون بخون. ولی ما کردا به ترک جماعت دختر نمی‌دیم. گفته باشم.»

نزدیک اذان صبح بود. فرهاد چند دقیقه‌ای گریه کرد و خوابش برد. حالا همه اتاق خوابیده بودند. بهترین فرصت بود برای اینکه چند دقیقه‌ای پلک روی هم بگذارم. ولی فشار عصبی این چند ساعت، خواب را از سرم پرانده بود. با خودم فکر کردم که ما چند دقیقه دیگر شیفت را تحویل می‌دهیم؛ اصلا ته تهش، چند روز دیگر اینجا باشیم. و دوباره به روال عادی زندگی‌مان برمی‌گردیم؛ اما این بی‌خوابی‌های فرهاد تا کی ادامه خواهد داشت؟ کی هوش و حواسش سر جا می‌آید؟ بعد تازه شروع مصیبت است؛ موقع شنیدن خبر مرگ عزیزانش چه حالی دارد؟ چطور می‌خواهد به زندگی عادی بازگردد؟ چقدر طول می‌کشد که شکستگی پا و لگنش خوب شود؟ کارش، زندگی‌اش، همسرش، پسرش، دخترش، دخترش، دخترش؟ از خودم خجالت کشیدم بابت این همه بی‌قراری از چندساعت بی‌خوابی. موقع تحویل شیفت‌مان شده بود. پیشانی‌اش را بوسیدم. «بخواب آقا فرهاد. بخواب که روزهای سختی پیش‌روته.» چشمانش باز شد. فهمید که حالت رفتن دارم. «داری می‌ری؟ بلیط گرفتی؟» بازی قطار و بلیط دوباره شروع شد. «آره. باید برم. الان قطار راه می‌افته.» مچ دستم را گرفت و گفت: «تو که گفتی تا خوب نشم نمی‌ری. من که هنوز خوب نشدم.» خشکم زد. تکه کاغذ سفیدی را از روی میز برداشتم و پاره کردم. «بیا این بلیطم بود. پاره کردم. می‌مونم پیشت.» دستانم را رها کرد. چشم‌هایش خندید و بعد آرام پلک روی هم گذاشت و خوابید.

پیمایش به بالا