مائده صفدریان

“بمباران چندگرمی”

 

جعبه را هل‌دادم طرفش. چشمش‌از من به مخمل قرمز می‌رفت و برمی‌گشت. پشت کردم. صدای بلند تلوزیون از پشت در بسته‌ی اتاق خودش را رسانده بود بینمان.

_ببرش. می‌ترسم خودم که بدم نگاهاشون باد بندازه به غرورم. نمی‌خوام فک کنم کسیم.

لب‌هایم را توی دهان کشیدم. بابا اخبار می‌دید. خبرنگار از آمار کشته‌های بمباران می‌گفت. می‌شنیدم و قلبم سنگین‌تر می‌شد.

امیرعلی جعبه را برداشت. کج و راستش کرد.حس کردم سبک و سنگینش می‌کند. به اشاره‌ی  ابرو در را نشان داد.

_جواب مامان و باباتو چی می‌دی؟

چیزی توی قلبم تکان خورد.شانه بالا انداختم و چشمک زدم.

_حالا مونده تا عروسی. شاید تا اون‌موقع جنگ شد و عروسی رفت رو هوا!

خیره‌خیره نگاهم می‌کرد. نمی‌فهمیدم توی سرش چه می‌گذرد.دوست داشتم فکر‌هایش را بلندبلند بشنوم. لب‌های کش‌آمده‌ام آرام‌ جمع شد. جلویش ایستادم و دست روی قلبم گذاشتم

_امیر. وزن این سرویس چند گرم و چند سوتی روی قلبم سنگینی می‌کنه.

به ریش های تیره‌اش دست کشید. تمام احساسم را توی چشم‌هایم جمع کردم.

_حالم بده. تو‌که یارمنی باید بدونی من نمیتونم این‌جوری خودخواهانه زندگی کنم.

دست روی دستش گذاشتم. پوستش سرد بود.

_امیرجان هرچی بگی حق داری اما ببین. من و تو انقدر حقیر نیستیم که برق چندگرم طلا، یه پابند فولادی بشه و زمین‌گیرمون کنه.

نفسش را فوت کرد توی صورتم. لبهایش یک‌وری کج‌شد طرف گونه. انگار به زور خندید. به خودم گفتم برای دل من خندید.  جعبه‌را توی کیف چرم‌کهنه‌اش چپاند. اولین بار جلوی دانشکده با همین کیف دیدمش.

 صدای خداحافظی‌اش همزمان شد با اهنگ آخر اخبار. نماند برایش میوه پوست بگیرم. چای سرد شده‌اش راهم لب نزد‌‌.

شش‌ماه پیش امیرعلی به همه‌ی دوست و همکارهایش رو انداخت. از صندوق فامیلی و بانک نزدیک خانه‌ی‌شان وام گرفت. خرد‌خرد پول توی حسابش جمع شد. بعد از کلاس‌های دانشگاه رفتیم بازار. ازمترو تا قلب‌طلایی بازار را یک‌نفس دویدیم. هرچه‌نزدیک تر می‌شدیم قلبم تند تر می‌تپید.از خودم می‌ترسیدم. از اینکه همراه و همسر بودنم را توی سراشیبی بازار چوب حراج بزنم وحشت داشتم. پشت‌هر ویترین سرویس های پرنگین و آنچنانی جلوه‌گری می‌کردند ومن پلک‌ روی هم می‌گذاشتم. نباید به مکر آن معشوق‌های چند‌ساعته دل می‌باختم. نور لامپ های زرد و سفید افتاده بود روی نیم‌تنه های کوچک. هزار دلبری از بافت گردنبند و دستبند‌ها می‌ریخت. پلک می‌بستم که زرق و برقشان چرک‌نشود سردلم و حال خوشم را ضایع کند.

تمام مدت امیرعلی من‌را نگاه می‌کرد و من  نیم ست و سرویس های ظریف وباریک‌ را با انگشت نشانش می‌دادم. صدایم را پایین و بالا می‌بردم .بغضم را هول میدادم عقب و جایش ذوق می‌نشاندم بین جمله‌هایم.

نمیدانم چندساعت پاهایمان سرگردان سنگ‌فرش بازار زرگرها را قدم زدند. هربار از درهای سنگین و شیشه‌ای رد شدیم و چیزی را قیمت کردیم؛ چشم‌هایمان گشاد شد و با صورت های آویزان آمدیم بیرون. چقدر امیرعلی عرق ریخت و سرخ و سفید شد تا بالاخره توی یکی از مغازه‌ها کارتش سبک شد.

جعبه‌ی مخمل را پیش چشم‌ شاگرد جوان طلافروشی چندلا توی کیسه‌های پارچه‌ای که از خانه برده بودم پیچیدم. مثل محموله‌ای ممنوعه، ته کیف زیر جزوه‌هایم قایمش کردم. هرچه فیلم و گزارش از کیف‌قاپی و خفت‌گیری دیده بودم پیش چشمم تکرار شد. کیف دوشی‌ام را بغل کرفتم و تند‌تند گردن‌چرخاندم و اطراف را پاییدم. توی فکرم  من زنی با لباس رزم ایران باستان  بودم و دزد‌ها در شمایل اهریمنان شاهنامه هی می‌آمدند و من  شمشیر می‌کشیدم و فراریشان می‌دادم‌.

جلوی ساندویچی‌ها زانوهایم شل شد. قدم‌هایم می‌چسبید به زمین و کنده نمی‌شد. مثل گربه‌ی مست‌شده از بوی کباب، بو‌کشیدم و امیرعلی سرپایین انداخت. تمام سهم‌مان از ساندویچی‌های بازار یک لیموناد نسبتا گرم بود که قلپ‌قلپ دوتایی سرکشیدیم.

امیرعلی سبک شده بود. آنقدر سبک که برای یک ساندویچ هم پولی نداشت. جعبه‌ی مخمل قرمز زیادی برای سرویسی که حالا‌حالا ها باید قسط‌هایش را بدهد بزرگ‌بود. دو تکه نخ‌ظریف سفید تویش لق‌ می‌خورد‌. به‌مامان که نشانش‌دادم سه گرم وزنش را بیشتر گفتم. می‌ترسیدم امیر‌از نظرشان بیافتد. گردنبندی با یک ردیف نگین تراش‌خورده شیشه‌ای گرد. جلوی آینه نزدیک گردنم نگه‌اش داشتم و جای مانتو شلوار خودم را توی لباس توری وپف‌دارسفید دیدم. تمام خرید عروسیمان همان بود‌.  خاطره‌ی خرید دونفره‌ی مان کنار گوشواره‌های نگین شیشه‌ای میخی ماند. خاطره‌ای که پراز رازهای‌دونفره بود.

همان خاطرات یکهو چندین وزنه‌ی سنگین شد و آویزان از قلبم تکان تکان خورد.

دونفره سیاه‌پوشیدیم . بین مرد و زن‌های سیاه پوش دور میدان ایستادیم. بالای سرمان پرچم زردی تنش را توی باد می‌رقصاند. عکس بزرگی از مردی با عمامه و عینک رو به رویمان بود. خیره‌اش ماندم و  پیش چشمم تار شد. هربار مشت گره کردم ومرگ بر اسرائیل گفتم خاکستر آتش روی جگرم بیشترباد خورد و هی گر‌گرفت. اشک‌هایم را دست کشیدم واز امیرعلی پرسیدم :《حالا که سیدحسن شهید شده ما چه کار کنیم؟》 گیج‌و گنگ سر تکان داد و چشم‌های پرآبش را از صورتم دزدید. سید طور دیگری برای ما عزیز بود.داغش با اشک‌و فریاد هم سبک نشد.

شب‌ها فیلم های کوتاهی که از سخنرانی‌هایش مانده بود را چندباره و پشت هم نگاه می‌کردم. قلبم توی خودش جمع می‌شد تا پلک‌هایم روی هم بیافتند و خواب بغلم کند.

 بابا گفت : 《وظیفه‌ی هرکسی روی دوش خودش سنگینی می‌کند و باید زمین گذاشتش.》 دهان به دهان چرخید که حکم جهاد آمده. مامان توی جلسه‌ی قرآنشان پول جمع کرد‌. بابا دوست و آشنا‌های کاسب و بازاری‌اش را خبر کرد. دهانش را نزدیک گوشی اش می‌کرد و از مردمی برایشان می‌گفت که بی‌خانه و سرپناه آواره‌ی این کشور و آن کشور شده‌اند. ماندیم من و امیر. بابا که از وظیفه و سنگینی‌اش گفت گردنبند و دستبند و گوشواره‌ها جلوی چشمم معلق مانده و جولان می دادن. لا‌به‌لای خبرها وعکس‌هایی که از دود و آتش بیروت می‌دیدیم؛ خواندم که زن‌ها طلاهایشان را بخشیده‌اند. فیلم النگو و انگشترها‌ی روی هم افتاده را چندبار دیدم. بعد ازروزها ناگهان نفسم راحت بالا ‌آمد.

امیر رفت. بوی شاخه گل مریمی که آورده بود توی اتاق جا‌ماند. چشم بستم و فکر کردم اگر لبنان بودیم؛ اگرهر روز تن و بدنمان از صدای بمب و هواپیما می‌لرزید. اگرمجبور می‌شدم خودم لباس رزم تنش کنم. دل‌کندن از شش‌گرم و چندصد سوت که سخت‌تر از دل‌کندن از امیر نبوده و نیست. ما زن‌ها شاید نوبت جنگ‌تن‌به تنمان نرسد اما قاعده و قانون  بمباران را می‌دانیم. هدف را درست شناخته‌ایم. بلدیم چه‌طور حریف را با توپخانه های مخفی‌مان به خاک و خون بکشیم. بمبارانی از جنس چند گرمی ها‌ی براق طلایی و سفید.

برای امیرعلی نوشتم

_ممنون که توی این مبارزه همراهمی‌. ممنون که سلاحم رو بردی تحویل اسلحه‌خانه بدی‌.

پیمایش به بالا