“وقت سفر رسیده”
هوا تاریک است، آرام وارد خانه پیرزن میشوم و گوشهای مینشینم. پیرزن سجاده کهنه و قدیمیاش را گوشهی اتاق محقر و نمورش پهن کرده و نماز میخواند. سینا در میزند بعد یا الله میگوید و داخل میشود. استانبولی را روی سرش گذاشته، با آن که هیکل نحیفی دارد خوب تعادل استانبولی را روی سرش حفظ کرده. اول کمی مضطرب نگاهم میکند، اما زود خودش را جمع و جور میکند. پیرزن که سلام نمازش را میدهد میگوید:
- آخه ننه مگه روز ازت گرفتن این وقت شب تنهایی تو این سرما داری کار میکنی، به خدا من راضی نیستم.
سینا لبخند پت و پهنی میزند. استابنولی رو روی زمین میگذارد و میگوید:
- ننه ما فردا باید برگردیم، بچهها هم جون نداشتن بیان کمک،همه از خستگی از حال رفتن با مسئولمون که صحبت کردم گفت گروه بعدی میان براتون سقف تعمیر میکنن
همانطور که حرف مینزد دست به کار میشود از چهار پایه بالا میرود ملات را با دست روی ترک خوردگیهای سقف میمالد، بعد دوباره پایین میآید، تخته ماله را برمیدارد زیر لب یا علی میگوید و از چهارپایه بالا میرود.
- ولی من ترسیدم تا اون وقت برف و بارون بیاد شما هم دیگه سنی ازت گذشته خونه پر آب شه.
پیرزن چهارقد کهنه و رنگ و رو رفتهاش را روی سرش مرتب میکند، به زحمت از جا بلند میشود، کمرش خمیده است و به سختی راه میرود، کنار چراغ گرد سوزش مینشیند، استکان چرک مردهی کمر باریکش را بر می دارد و همانطور که چای کم رنگ جوشیدهای برای سینا میریزد میگوید:
- حق داشتن خسته باشن ننه! ده روزه دارن کار میکنن تا حموم این روستا رو بسازن، خدا خیرشون بده، تو هم بیا پایین یه چایی بخورد دو ساعته داری دست تنها کار میکنی. من که راضی نبودم به زحمتت، این همه سال همینطوری زندگی کردم این چند وقت هم روش بیا پایین ننه، بیا
سینا همانطور که تقلا میکند میگوید:
- دستت درد نکنه، الان میام
پیرزن برمیگردد کنار سجادهاش و میگوید:
- نمیدونم چرا فضا سنگین شده یه جوری شدم.
سینا از همان بالا بر میگردد و نگاهم میکند، از روی چهارپایه پایین میآید استکان چایی اش را برمیدارد و کنار پیرزن مینشیند.
- حتما مهمون داری ننه خودت نمیدونی!
پیرزن با همان دهانی که حتی یک دندان ندارد میخندد
- ننه من کسی دارم بیاد خونم؟ اونم نصفه شب
سینا چاییاش را هورت بالا میکشد، پیرزن دست داخل جیب جلیقه اش میکند و میگوید:
- ننه قند ندارم! چاییتو تلخ نخور یه کمی کشکش دارم تو جبیبم بیا
دستان لرزانش را به سمت سینا میگیرد. سینا همانطور که به دستانش نگاه میکند یاد دستان لرزان مادرش میافتد.
- ننه، من مادرم چند سال پیش سرطان گرفت از دنیا رفت، تو جای مادرم دعام میکنی؟ امشب خیلی دلم براش تنگ شده
- خدا رحمت کنه مادرتو، شیرش حلالت که همچین پسری تربیت کرده، من که لایق نیستم، انشالله خدا به حق ابالفضل حاجتت دلت بده
سینا دوباره دست بکار میشود. پیرزن هم قامت میبندد. بلند میشوم نزدیکتر میروم، حالا دقیقا پایین چهارپایه ایستادهام. سینا آرام میگوید:
- یه کمی صبر کن کار خونه این پیرزن تموم شه، میدونی که کسیو نداره، سر سیاه زمستون مریض میشه.
به سمت در میروم، تا طلوع آفتاب خیلی نمانده، صدای نفس زدنهای سینا میآید معلوم است که تلاش میکند زودتر کارش را تمام کند. بر میگردم کنار پیرزن، شانههایش موقع نماز از گریه تکان میخورد. زودتر از چیزی که سینا نگرانش است رخت سفر را میببنند، عجیب بودی بهشت میدهد.
کار سینا کم کم در حال تمام شدن است. روی زمین مینشیند تا نفسی تازه کند. پیرزن نمازش را سلام میدهد.
- قبول باشه ننه! کار من تموم شد. خیالت راحت تا گروه جهادی بعدی بیان اگر برف و بارون هم بیاد اتفاقی نمیفته
- خیر ببینی، راستی نگفتی چند سالته؟ چیکارهای؟
- من بیست و دو سالمه، دانشجوام
پیر زن باز به زحمت از جایش بلند میشود صندوقچه چوبی زوار در رفتهاش را باز میکند دستانش کورمال کورمال در صندوق چوبی دنبال چیزی میگردد، چشمانش برق میزند و بعد پارچهی سبزی را بیرون میکشد، چیزی را از میان پارچه بر میدارد، بعد لنگان لنگان جلو میآید انگار چیز ارزشمندی را در دستانش پنهان کرده باشد به سینا که میرسد مشتش را باز میکند. انگشتر قدیمی زنانهای در میان دستانش خونمایی میکند.
- خدا هیج وقت به من اولاد نداد. شوهرم بچه میخواست، حقم داشت، طلاقم داد. من موند تک و تنها، خیلی ساله، این انگشتر، مال مادرم، اونم از مادرش گرفته اگه بدونی از کجا اومد؟ دلت پر میکشه. این سوغات کربلاست سالها تو خانواده ما از مادر به دختر رسیده، برکت زندگیمونه، شاید باور نکنی همه اهل ده وقتی حاجت دارن میان این انگشتر تبرک میکنن،میخوام بدمش به تو هر موقع زن گرفتی از طرف من جای مادرت بدی به زنت.
بغض گلوی سینا را میگیرد، متحیر به پیرزن و انگشترش نگاه میکند.
- نه! من نمیتونم قبول کنم این بمونه برای خودتون
پیرزن با صدایی که دلگیریاش را نشان میدهد میگوید:
- میدونم قدیمیه، ولی تبرکه ننه، من خودم میخوام اینو بدم به تو
سینا نگاهم میکند
- آخه ننه از کجا معلوم عمرم به دنیا باشه که بخوام زن بگیرم
- هست ننه، انشالله که هست پاشو برو دیگه، مگه نگفتی دوستان بعد نماز صبح میرن خیلی تا اذان وقت نداری
سینا انگشتر را برمیدارد و محکم در میان دستش میگیرد، بلند میشود پیرزن تا جلوی در بدرقهاش میکند. از در خانه که بیرون میرود پشت سرش راه میافتم چند قدمی که میرود بر می گردد و نگاهم میکند:
- کاش میشد نماز صبح رو هم بخونم بعد بریم
به جاده می رسیم هوا هنوز تاریک است دیگر کم کم وقتش رسیده. پایش که که در جاده میگذارد نیسانی که چراغهایش هم خراب است به جسم نحیف سینا برخورد میکند. چشمانم را میبندم. راننده نیسان تازه فهمیده چه اتفاقی افتاده و بر سر زنان از ماشین پیاده میشود؛ خودم را به سینا میرسانم هنوز نفس دارد، میپرسم:
- دیگه وقتشه، آمادهای بریم؟
به سختی از میان خرخر گلویش میشنوم که میگوید:
- آقا… نمیان؟
- بیا بریم آقا هم میان
لبخند میزند، دستش را میگیرم و با هم بالا میرویم. از همان بالا به جسم بیجانش و خستهاش نگاه کنم و به چشمانش که حالا خیره روی انگشتر مانده بود.