“پلکان خاکی“
سرم گیج میرفت و تکانهای مینی بوس در جاده بی آسفالت، معده ام را به جوش آورده بود. یاسمن دستگیره پنجره را فشار میداد و چینی به بینیاش انداخته بود و زیر لب میگفت:«این چرا آنقدر سفته، پختیم از گرما»
آقای سعیدی که چفیه را روی سرش بسته بود، از آینه به عقب نگاهی انداخت و گفت:«خواهرم هوا برنج پزونه، گلدسته های مسجد رو دارم میبینم، سه تا صلوات بفرستید رسیدیم»
یاسمن با صورت برافروخته خودش را روی صندلی انداخت و هوفی کشید. زیر لب با بچهها صلوات میدادم اما مسکن هایی تجویزی دکتر، حالی برایم نگذاشته بود.
آقای سعیدی ترمز کرد و پیاده شدیم. تیزی آفتاب چشمم را میزد و شرجی هوا نفسم را تنگ کرده بود. مسجد در انتهای یک جاده سرپایینی بود و دو طرف جاده شالی برنج بود. یاسمن جلوتر از همه خودش را به مسجد رساند. سنگ قبرهای کوتاه و بلند میان علفها، حیاط مسجد را پوشانده بود. یاسمن و زهرا جلوی در مسجد ایستاده بودند و با اضطراب به اطراف نگاه میکردند. سیمین روپوش سفیدش را پوشیده بود و با کلاه آفتگیرش، خودش را باد میزد. بتول و سمیه هم زیر سایه درختی جا خوش کرده بودند. چشمم سیاهی میرفت و گرما حالم را بدتر کرده بود. ساکم را روی سنگ قبری گذاشتم و به سمت یاسمن رفتم. زهرا به در مسجد مشت میکوبید و با صدای بلند میگفت:«آقا لطفا در رو باز کنید»
دستم را روی صورت سایبان کردم و گفتم:«خادم مسجد رو پیدا نمیکنید؟!»
یاسمن سری تکان داد و به سمت جاده پا تند کرد. نگاهی به پله سیمانی و خاک گرفته مسجد انداختم و با تردید نشستم.
پیرمردی ژولیده از دور به سمتمان میآمد. پیراهن سفید چرک شدهای به تن داشت و شلوار خاک گرفتهاش مندرس بود. یاسمن در مسیر تند تند با او صحبت میکرد و دستهایش را در هوا تکان میداد. پیرمرد با ابروهای گره افتاده، به جلو نگاه میکرد و به سمت مسجد میآمد.
بلند شدم و چادرم را تکاندم. گونههای یاسمن سرخ شده بود و با صدای دورگهای به پیرمرد میگفت: «حاج آقا، پدر من، برادر من، ما هفته پیش که با هم صحبت کرده بودیم. گفتم یه گروه جهادی قراره بیاد لیفکو، یه رنگی به در و دیوار مدرسه بزنه و چهار کلام احکام و قرآن یاد مردم بده»
یاسمن روی پا چرخید و به سمت سیمین اشاره کرد و گفت: «دکتر خانم هم آوردیم با خودمون که زنهای روستا راحت باشن»
پیرمرد بدون آنکه نگاهی به یاسمن بیاندازد، کلید را در قفل چرخاند و گفت:« شما گفتی گروه جهادی، نگفتی پنج، ششتا ناموس مردم»
یاسمن که از استیصال دستهایش آویزان مانده بود، چند قدمی به جلو رفت و گفت:«پدرجان حرف شما درست. ما که تنها نیستیم، آقای سعیدی بنده خدا برای پشتیبانی با ما اومده، شما هم….»
پیرمرد وارد مسجد شد و در را بست. یاسمن همانجا که ایستاده بود، نشست و بیخ چشمهایش را با سرانگشت فشار میداد. چشمم از گرما سیاهی میرفت و بذاق دهانم از تشنگی خشک شده بود. زهرا به دیوار آجرنمای مسجد تکیه داده بود وزیر لب ذکر میگفت.
دختربچهای با دمپایی سبزرنگ که چند ساقه برنج در دستش بود سلانه سلانه به سمتمان آمد. موهای فر خورده خرماییاش از روسری بیرون زده بود و زیر پیراهنش، شلوار قرمز رنگی پوشیده بود. بتول به سمتش رفت و روی زانو نشست و گفت:«دختر خوشگل اسمت چیه؟!»
دختربچه لبخند شیرینی تحویلش داد و زیر لب چیزی گفت. بتول سری تکان داد و از او خواست بلندتر صحبت کند.
یاسمن بلند شد و به سمت در مسجد رفت و چند ضربه آرام زد و گفت:«حاجی مهمون حبیب خداست بعد شما در روی مهمون خونه خدا میبندی؟!»
زهرا از پلهها بالا رفت، بازوی یاسمن را گرفت و گفت:«یاسمن بیا بریم مدرسه مستقر شیم»
یاسمن با لب و لوچه آویزان نگاهی به زهرا انداخت و گفت: «مدرسه چیه دختر، کلا دوتا کلاس درب و داغون و بی در و پیکره»
تشنگی کلافهام کرده بود. سر چرخاندم و یک شیر آب گوشه حیاط دیدم. لوله لخت آب از زمین بیرون آمده بود و زاویهاش تار عنکبوت بسته بود. شیر زنگ زده را چرخاندم اما آبی در کار نبود. سیمین در حالی که داخل ساکش را نگاه میکرد، گفت:«فاطمه بیا من آب دارم»
آب دم کرده سیمین کمی حالم را جا آورد اما چشمانم از گرما هنوز دودو میزد.
بتول دختربچه را روی پایش نشانده بود و برایش شعر میخواند که یکهو بلند شد و از مسجد بیرون رفت. دو خانم با کلاه حصیری از وسط شالیزار کنار جاده بیرون آمدند، داسهایشان را روی زمین گذاشتند و در حالی که لبخند میزند وارد حیاط مسجد شدند. پوست صورتشان آفتاب سوخته و زمخت بود و دور کمرشان چادر شب بسته بودند. یاسمن به سمتشان رفت و با لبخندی تصنعی با آنها صحبت میکرد. سر معدهام را با دست فشار میدادم تا شاید کمی سوزشش بهتر شود که جیغ سمیه من را از جا کند.
زنبوری دستش را نیش زده بود و سیمین با پنبه آغشته به الکل روی دستش آرام ضربه میزد.
یاسمن در میان صحبتهایش با زنها به مسجد اشاره میکرد و با آب و تاب چیزی میگفت. دختربچه هم که رفته بود، با دو دوستش برگشت و به سمت بتول دویدند.
آقای سعیدی در حالی که عرق صورتش را با گوشه چفیه پاک میکرد از بالای جاده میآمد. سه زن دیگر هم با چهرههای خندان وارد حیاط مسجد شدند.
آقای سعیدی کنار یاسمن ایستاد و گفت:«هنوز داخل نرفتید؟! منتظر بودم خبر بدید وسایل رو خالی کنم»
یاسمن هوفی کشید و نگاهی به مسجد انداخت. پیرمرد پشت پنجره ایستاده بود و به ما نگاه میکرد. دو پسربچه هم پابرهنه به سمت بتول رفتند. سمیه سرش را به درخت تکیه داده بود و دستش را در هوا تکان میداد.
زنی که طره موهای جو گندمیاش روی پیشانی افتاده بود روی سنگ قبر بلندی نشست و به سیمین گفت فشارش را بگیرد. سیمین با بیمیلی دستگاه فشارسنج را از ساکش بیرون آورد و گفت:«مادرجان الان شما از سر زمین اومدی و هوا هم خیلی گرمه، اینطوری نمیشه فشارتون رو درست گرفت»
دلم ضعف میرفت و کلی به خودم سقلمه میزدم که:«آخه دختر، یه کم تب داشتن و کیپی بینی ارزششو داشت، روز قبل از اردو بری دکتر که بهت آنتی بیوتیکهای قوی بده؟!»
آقای سعیدی پشت در مسجد ایستاده بود و مرتب به در میکوبید و میگفت: «حاجی در رو باز کن، خدارو خوش نمیاد این همه راه رو تو این گرما اومدیم»
دختربچهای که پیراهن بنفش سادهای پوشیده بود با چشمهای تیلهای ، کنارم ایستاد و گفت:«خاله مَرا ویشتاییه»
دستم را روی شانهاش گذاشتم و گفتم:«متوجه نشدم، چی میخوای عزیزم؟!»
بتول با صدای بلندی گفت:«خوراکی میخواد، گشنشه»
دو لقمه الویه با خودم آورده بودم و چند شیرینی از جشن دیروز نیمه شعبان. زیپ ساک را باز کردم و لقمه را برداشتم و کنار بینیام گرفتم. گرمای هوا، فاسدش کرده بود و بوی ترشیدگی میداد. نایلون شیرینی را باز کردم و به سمت دختربچه گرفتم. بچههای دیگر هم آمدند و نفری یک شیرینی به همهشان رسید.
یاسمن دست راستش را به پهلو گرفته بود و انگشت به دهان به مسجد نگاه میکرد. زهرا با روزنامهای بادش میزد و دلداریش میداد.
بچهها دور تا دور بتول نشسته بودند و به نوبت بعد از گفتن بسم الله برچسب جایزه میگرفتند. سمین روی پا چمباتمه زده بود و به عقربههای فشارسنج نگاه میکرد.
دخنر نوجوانی در حالی که دو گوشه روسری گره خوردهاش را با دست گرفته بود به سمتم آمد. روبه رویم ایستاد، چینی به بینی کک و مکیاش انداخت و گفت:«خ خ خخاله، ش ش ش شما، م م م معلم، م م م ما، ه ه ه هستید؟!»
دستی روی سرش کشیدم، نگاهی به مسجد انداختم و گفتم: «اگه بتونیم تو مسجد مستقر بشیم، یک هفتهای میتونیم زبان و ریاضی با هم بخونیم»
چشمهای سبز دختر برقی زد و دندانهای سفیدش روی صورت گندمگونش مثل مروارید درخشید.
آقای سعیدی روی پله نشسته بود و مرتب عرق صورتش را با چفیه میگرفت. ضربان قلبم زیاد شده بود و نبضم را در گلو حس میکردم. سیمین هنوز روی زمین چمباتمه زده بود و فشار زنهای روستا را به نوبت میگرفت. نفسم تنگ شده بود و دور و اطرافم را تار میدیدم. سمیه با نگرانی دستم را گرفت و گفت:«فاطمه حالت خوبه؟!»
تلوتلو خوردم و پاهایم دیگر یارای ایستادن نداشتند و روی زمین یله شدم. سیمین و یاسمن و بقیه به سمتم دویدند و بالای سرم جمع شدند. سیمین فشارسنج را دور دستم میبست و زیر لب میگفت:«شاید گرمازده شدی دختر، رنگ به چهره نداری»
کیسه فشارسنج دستم را به درد آورده بود. سیمین به عقربه نگاهی انداخت و با چشمان گرد شده گفت:«۸! باید سرم بزنی فشارت خیلی پایینه»
سیمین بلند شد، به سمت مسجد پا تند کرد و سه پله یکی بالا رفت و دوبار محکم به در کوبید و با صدای بلندی گفت:«آقای محترم، اینجا یه نفر حالش بده و باید سرم بزنه، متوجه هستید؟!»
پیرمرد از پشت پنجره خاک گرفته مسجد نگاهی به بیرون انداخت و بعد صدای لولای زنگ زده در بلند شد. یاسمن و زهرا زیر بازوهایم را گرفتند تا بلند شوم. وارد مسجد که شدیم، بوی نای فرشهای کهنه فضا را پر کرده بود و کتیبههای محرم دور تا دور مسجد آویزان بود. آقای سعیدی با صدای دو رگه و بلندی از بیرون مسجد گفت:«خانم آقاپور، وسایل رو بیارم؟!»
یاسمن نگاهی به پیرمرد انداخت و سری تکان داد. بتول و بچهها گوشهای از مسجد نشستند و سمیه و زهرا هم ساکها و وسایل را میآوردند. سیمین سرم را به میخی روی دیوار آویزان کرد و آمپولی را درونش تزریق میکرد.
پیرمرد با یک پارچ استیل عرق کرده بالای سرم ایستاد و لیوانی را برایم پر آب کرد و به سمتم گرفت. گوشههای ناخنش سیاه بود و چشمهای ریزش پشت پلک افتادهاش نیمهباز به نظر میرسید. آب، سبک و خنک بود. و گلویم را تازه کرد.
یاسمن سطلهای رنگ را در گوشهای، رو هم میچید و سمیه بستههای بهداشتی را عرقریزان جابه جا میکرد. زن جوانی که دست روی شکمش گذاشته بود، تلو تلو خوران به سمت سیمین آمد و با نگرانی گفت:«خانم، به من گفتن شما دکترید، طفلم دو روزه تکون نمیخوره،» بعد با سرانگشتش اشکهایش را گرفت و گفت:« نذز علی اصغر کردم که طوریش نشده باشه»
سیمین، او را روی زمین نشاند، روبه رویش نشست و در حالی که دستش را گرفته بود، خواست تا شرح حال دقیقی به او بدهد. پیرمرد به کمک زهرا و سمیه رفت و جعبهها را از دستشان میگرفت.
لرزی به جانم افتاده بود. سرم را به دیوار چسباندم و چشمانم را بستم. گرمای دست کوچکی روی شانهام، چرتم را پاره کرد. دختر چشم سبز، کتاب ریاضیاش را بغل داشت و کنارم نشسته بود.